پارت پنجاه و یک :
فصل بیست و دوم
گیتى با لیوانهاى چاى به مینو نزدیک شد که ایستاده بود روبروى دیوار شیشهاى و نگاهش به پاساژ بود. جایى که نگار همیشه مىایستاد.
مینو سربرگرداند و به طرفش آمد. نشست و کتاب توى دستش را روى میز گذاشت: ممنون.
صبح آن روز به گیتى زنگ زده بود. گفته بود براى نوشتن یک مقاله، کتاب رمان مىخواهد. گیتى کتاب «سمفونىمردگان» را پیشنهاد کرده بود و خواسته بود بگوید: کتاب را بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Zahra
0هه خدایی با چه رویی از گیتی حال دخترشو میپرسه؟؟؟؟